تبليغاتX
...و این نیز می گذرد

تاريخ: چهارشنبه 1386/07/11 ساعت :12
و این نیز می گذرد یه شعبه جدید داره در پرشین بلاگ با آدرس زیر: دوست مهربون .... به اونجا یر بزنی بهتره...

و این نیز میگذرد...

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
بدون شرح
تاريخ: دوشنبه 1386/03/21 ساعت :18
می توانی بنویسی:

 سلام مرا ببخش نشانی جزیره ی سرگردان شما را در آبهای شور این اواخر از دست داده ام!!

 و ادامه دهی که : به هر حال میان هر بطری به گل نشسته نشان گنجی نیست اصلا فراموش کن عزیزترینم که روی مدار چند دقیقه مانده به امید حجمی شناور است

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت
خلوت من و شب ،سکوت، کویر
تاريخ: دوشنبه 1386/03/21 ساعت :18

همیشه تو این لحظات صدای کمانچه شب،سکوت ،کویر مثل سوهانی هست برای صیقل دادن روح غبار گرفته ی من ...

باعث میشه  روحم آزاد بشه و اشک هام راحت تر روی گونه هام بلغزن...

اوج لذت تو همین لحظات هست ...

لذت واقعی که در هیچ لحظه از زندگیم نداشتم...

صدای گرم و دلنشین استاد :

...

دلم دردی که دارد با که گوید

گنه خود کرده تاوان از که جوید

دریغا نیست همدردی موافق

که بر بخت بدم خوش خوش بموید

...

 

نمیدونم چه حکمتی داره که در انتها آرامش عجیبی وجودم رو تسخیر می کنه ...

و بعد از آرامش برای تازه شدن روح و شاداب شدنش چه حیله ای به کار می بره :

آوای قشمه...

...و

ببار ای ابر بهار ...

ببار ای ابر بهار...

با دلم به هوای زلف یار...

دادو بیداد از این روز گار...

ماه و دادن به شبهای تار ...

 ای بارون...

ای بارون...

ای بارون ماه و دادن به شبهای تار ای بارون

بر کوه و دشت و هامون ببار...

ببار ای بارون ببار...

با دلم گریه کن ،خون ببار...

...

 

دلم خون شد، خون ببار...

بر کوه و دشت و هامون ببار...

...

اگه بهش دل بدی ،بوی نم خاک رو استشمام میکنی ...

چه لذتی...

 

حالا روحم صیقل خورده و دلم شسته شده از هر چی غبار غمه و قلبم آرامش داره ...

 به زندگی بر می گردم...

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
آرزو
تاريخ: پنجشنبه 1386/02/20 ساعت :21

شیما ی عزیز و دوست داشتنی  من رو دعوت کرده به بازی آرزو ها ...

ممنون شیما جان ... باعث شدی من هم کمی در مورد خودم و آرزو هام فکر کنم.....

 

عجب واژه غریبی ...

آرزو...

آ...ر...ز...و

 

چیزی که گم کردم یا به باد دادم یا نیافتم یا دست نیافتنی بود...

 

1- آرزوی من آزادی هست ... رهایی ... پرواز... اوج ... که زمانی میسر میشه که در جامعه ای با تفکرات و اعتقادات آزاد و روشنفکرانه زندگی کنم و مردم همه از  درک و شعور و فرهنگ سرشار باشند (آرزو هست فقط آرزو)

2- آرزوی من درک عشق حقیقی است... این روزها عشق ها مجازی هوس گونه و ذلت بارند...

3-آرزوی من داشتن بزرگترین و مهربان ترین و صبورترین قلب دنیاست تا رنج بی امان زمانه را تاب بیاورم

4-آرزوی من پیروزی خوبی بر بدی و معنویت بر مادیات است و اینکه آدم ها فقط کمی از ظاهر بینی هایشان بکاهند و بر فهم و شعور خود بیافزایند...

5-مثل امروز بتوانم در اوج غم هم گشاده رو و خندان باشم و جمعی را شاد کنم

6-اگر رنج دنیا بی امان خواهد ماند و آرزو هایم تحقق نخواهند یافت خدایا جایگاهم پیش تو باشد که  امنترین  و آرامترین  و زیباترین مکان دنیا جایی است خارج از این سرزمین گرد خاکی که روزی آدم و حوا را به آن تبعید کردی ؛ و آنجا تنها درگاه توست.

7-و آخرین و مهمترین آرزوی من سلامتی عزیزترینم (مادر)هست و اینکه پیش مادر و پدرم هیچ وقت سرافکنده نباشم...هیچ وقت...

 

اینها بیشتر شبیه دعا بود یا آرزو نمی دانم... می دانم از ته دل بود

 

 

مرگ آن لاله سرخ، کفن خنده به روی لب بود

گرد آن آینه ها، شبح فاجعه ای در شب بود

مردن شاپرکها ، کشتن قاصدک ها

 خبر از شومی تاری می داد

 نفسش ناله غم سر می داد

 آشیان رو به خرابی می رفت

 تن پوسیده گواهی می داد

 او به این حرف نمی اندیشید

که کفن باید برد و نفس باید داد

 و به جای همه بودن ها ، همه دیدن ها

 لحظه ها مانده به یاد

شکل اندیشه مردن در اوست

همه هستی او رفته به باد

مردن شاپرکها ، کشتن قاصدک ها

او سراسیمه به دنبال تلافی میرفت

به دلش زخم قدم ها ی تجاوز مانده

او نداند که پی مردن خود

 میکشد هر چه اصالت باقی است

مردن شاپرکها ، کشتن قاصدک ها
نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه 1386/02/11 ساعت :23
جونمی جون ...

من هم فیلتر شدم ...

خودم هم نتونستم صفحه  وبلاگم رو باز کنم ...

بابا  از ما هم ترسیدن ...

ما رو هم داخل آدم های خطر ناک محسوب کردن ...

الان نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت ...

اما شما خودتون قضاوت کنین این بلاگ چی داره که فیلتر شده ؟ هان؟

بینی بین الله ...

من اینجا چی گفتم جز یه سری اعتقادات و درد و دل ها ...

خطری در نوشته های من برای کسی وجود داره؟

باور کنین که هیچ جور هیچ لغتی نمیتونه حال من رو توصیف کنه ...

نمیدونم بخندم یا گریه کنم ...

سر شب یه چیز هایی هم پای تلفن از یه دوست شنیدم که اول خندیدم  چه خنده ای خودم از صدای قهقهه ی خودم ترسیدم ...

بعد فکر کردم شاید خندیدم چون گریه هم فایده نداره...

 خنده تلخ من از گریه  غم انگیز تر است ...

کارم از گریه گذشته است بدان می خندم ...

(به دلیل فیلترینگ نمیتونم فونت ها رو چک کنم ... هرگونه ناهنجاری در خط وبلاگ رو  ندید بگیرین ... تا حالا این جوری وبلاگ ننوشته بودم  به کوری چشم هر کسی که فیلتر کرده این بلاگ رو )

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای است ، چرا نگاه نکردم ؟؟؟؟!!!
تاريخ: دوشنبه 1386/02/03 ساعت :17

 

با و جود اینکه گفتن فیلتر شدم می نویسم  تا یه فکر جدید بر دارم  برای وبلاگ ...

----------------------------------------------------------------------------------------

 

گاهی به جایی می رسی که کلمات گویای آنچه که می خواهی بگویی نیستند ...

احساسات در قالب کلمات نمی گنجند و لغات هر چند آشنا و مأنوس، غریب می نمایند ...

حروفی زنجیروار و بی معنی...

هرچه تلاش می کنی و کلاونگ جملات و کلمات می شوی ثمره ای به دنبالش نیست...

مدتی بود که دلم اینچنین  نگرفته بود ...

شاید علت ننوشتن آرامشی بود که داشتم  و دیگر به نوشتن گریستن و آرام شدن احتیاجی نبود...

 در تمام این مدت دوری از این محیط مجازی روزی هزار بار  کوچکترین وقایع شاد روزمره را در ذهن در قالب جملات، مرتب و دسته بندی می کردم ؛ از تجربه ها سفر ها تفریح ها گرفته تا تمام لحظات خوش سپری شده ؛

تا زمانی بیابم ، بنشینم و بنویسم ...

اما...

گذشت و من بازهم ننوشتم ...

بگذار فقط در خاطره ها بماند...

از نوشتن چه سود...

 شاید رنجی که میبرم برخاسته از شکستن دلی باشد ...

 که روز ها قبل شکست...

که نمی خواهد بفهمد اگر امروزه روز شکست فقط دو تکه شد ...

اما در فرداهای بی رحم روزگار نه تنها می شکست که خرد می شد ...

امروز شکست و اسم ها و نام ها و ننگ ها و رنگ های مختلف به دنبالش بر من نهاد گرچه نمی خواست که باور داشته باشد که می توان از عشق آسان گذشت چون دلی ساده و صادق بود و مدام افسانه هایی از عشق های جاودان شنیده بود و فکر می کرد فرهاد کوه کن که از عشق نگذشت حقیقت بوده است که نبود که افسانه بود برای تسلی خاطر عشاق...

در شهادت یک شمع راز منوری است که آن را آن آخرین و آن کشیده ترین  شعله خوب می داند...

 

 

 

 

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
زمستان ملال انگیز بگذشت...بهاران خنده بر لب آشنا کرد
تاريخ: جمعه 1385/12/25 ساعت :23

این هم آخر خط سال 85 ...

عجب سالی بود...

واسه من که پر از همه چی بود...

هیجان ...

خوبی...

شادی...

آرامش..

بدی ...

غم...

انتظار...

 دلواپسی...

خطر...

عشق ...

دوستی ...

مهربونی...

تنهایی...

غربت...

از خود گذشتگی...

و...

میتونم بگم که طعم همه چیز رو چشیدم...

بوی همه چیز رو حس کردم...

خیلی چیز های تازه رو لمس کردم ...

و حالا تجربه ها و روز های نو دارن دوباره شروع میشن ...

فصلی میاد که من هم عاشقشم و هم توش به دنیا اومدم ...

امید وارم سال 86 غیره منتظره ترین و زیبا ترین بهار رو داشته باشه...

...

 

بوی باران ،بوی سبزه،بوی خاک

شاخه های شسته،باران خورده ،پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

گر چه در این روزگار

جامه رنگین نمیپوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر با گل نرقصی چون نسیم

ای دریغ از تو اگر کامی نگیری از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

پس شیشه غم رو به سنگ میکوبیم و با امید و روشنایی قدم میگذاریم به سمت بهاری تازه ...

سال نوی همه شما مبارک...

نوروزتان پیروز

هر روزتان نوروز...

با درود به دوستای گلم...

من هم مثل خیلی از شماها میرم مسافرت ...

بعد از سفر با یه روح تازه و شاداب بر میگردم ...

امید وارم عید به شما هم خوش بگذره ...

خلاصه اگه دیر بهتون سر زدم منو می بخشین ...

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه 1385/12/21 ساعت :0

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت
این قدر دیدیم که دیگه واسمون طبیعی شده و فاجعه نیست در عین اینکه فاجعه ای عظیمه...
تاريخ: یکشنبه 1385/12/20 ساعت :23

باور کنید این پست می خواست رنگ شادی داشته باشه ...

رنگ سرخ و زرد ...

رنگ خنده ...

بوی دود بده ...

بوی خاکسترهای آتیش های شب های چهار شنبه سوری ...

می خواست صدای سازو آوازو پایکوبی آدم ها یی رو بده که می خوان یه رسم قدیمی رو زنده نگه دارن...

می خواست حال و هوای شیطونی های یه دختر 20 ساله رو داشته باشه ...

اما بازم نشد ...

آخه اون لحظه ای رو که همه به چشم می بینیم و از کنارش بی خیال رد می شیم  مهمتر از همه شادی هایی هست که شما مشابه اون رو سال ها تو چهارشنبه سوری ها دیدین و با خاطرات شیرینش زندگی کردین...

 

...

...

هوا خیلی سرد بود ...

دویدیم سمت ماشین و زود سوار شدیم که گرم بشیم...

تا اون لحظه تو فکر این بودم که کفشی رو که انتخاب کردم  بخرم یا نه و اگه خریدم از فردا بپوشم یا بذارم بعد از عید ...

پشت چراغ قرمز ایستاد یم ...

مامان به بابا میگفت : ااا ما اسکاج نداریم تو خونه ...

شیشه رو پایین زد و پسره رو صدا زد ...

15 سالش بیشتر نبود شاید...

دندوناش رو که ازشدت سرما به هم می خوردن میدیدم...

بابا گفت: چنده قیمت اینا ؟

- : 4 تا هزار...

- :گرون میدی پسر جان...

- : (انگارکه رو آتیش گذاشته باشنش)

آقا مگه چقدر تو این به من میرسه... تو این هوای سرد دنبال یه لقمه نون حلالم آلان منوخواهرم با هم اینجا از اینا میفروشیم ...

بابا دلش به رحم اومد و یه هزلری داد  و چند بسته خرید ...

در حال حرکت ماشین ، بین ماشین ها چشمم به دنبال این بود که ببینم خواهرش کجاست ...

 لابه لای ماشین ها یه دختر 6-7 ساله با کلاه نارنجی میدوید و یه پلاستیک از همون اسکاج ها به دست داشت ...

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
زن کیست؟؟؟؟
تاريخ: جمعه 1385/12/18 ساعت :18

به مناسبت ۸مارس روز جهانی زن...

...............

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.


فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می
فرماييد ؟


خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟


او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی
 باشند.


بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.


بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی

 

از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته

 

تا قلب شکسته، درمان کند.


و شش جفت دست داشته باشد.


فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.


گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟


خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم

 

هم داشته باشند.


-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.


يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،


از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.


يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!


و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش

 

 نگاه کند،


بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.


فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.


اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .


خداوند فرمود : نمی شود !!


چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است،

 

تمام کنم.


از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با

 

يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.


فرشته نزديک شد و به زن دست زد.


اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .


بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی

 

بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .


فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟


خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم

 

دارد .


آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.


ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی

 

زيادی مواد مصرف کرده ايد.


خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.


فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟


خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و

 

غرورش.


فرشته متاثر شد.


شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد،

 

چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.


زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.


همواره بچه ها را به دندان می کشند.


سختی ها را بهتر تحمل می کنند.


بار زندگی را به دوش می کشند،


ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.


وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.


وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.


وقتی خوشحالند گريه می کنند.


و وقتی عصبانی اند می خندند.


برای آنچه باور دارند می جنگند.


در مقابل بی عدالتی می ايستند.


وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.


بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.


براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.


بدون قيد و شرط دوست می دارند.


وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش

 

 می گيرند، می خندند.


در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.


در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،


با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.


آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه

 

قدر برایشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد


زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و

 

بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد


کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان

 

می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند


زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند


خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد


فرشته پرسيد : چه عيبی ؟


خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

 

مطلب از نشریه الکترونی انجمن علمی دانشگاه فردوسی مشهد

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
? This Template Designed By mashhad20